خرید بک لینک
جدیدا هم مد شده که هی مطالب ضددینی منتشر میکنند و تهش مینویسند: «التماس تفکر». آدم زورش میآید از کسانی که تمام سال جز مدل مو و مد لباس و آرایش و... موضوعی برای گفتگوهایشان ندارند، بعد تا به مناسبتی میرسند که شعائرش موافق طبعشان نیست، شعارهای متفکرانه ارسال میکنند! هوووف از این روشنفکران فرنگیمآب و امان از وقتی که نظریهپردازی اینقدر چیپ و دمدستی شد که همه بر خود روا دانستند تا بدون تامل و تحقیق قلمفرسایی کنند. بابا خُب کمتر حرف بزنیم، کمتر اظهار نظر و ابراز فضل کنیم؛ اینطوری حداقل بیمایهتر از چیزی که هستیم به نظر نمیآییم. *جناب

برچسب: آدمی فربه شود از راه گوش,شعر آدمی فربه شود از راه گوش, نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 11:03

یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد

بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیــــم

حافظ گفت.


* امروز را، از تو مدد.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 20:29

دلم دارد برایش مثل دل گنجشک میتپد. یاد قیافهاش که میافتم؛ آن معصومیت کمیاب چشمهایش... آه... طاقت غمش را ندارم. طاقت بیطاقتیاش را. چرا خدا سیزدهمین روز مهرت را برایش خاطره نساختی؟ ناشکری نمیکنم. ولی دلم میسوزد. دلم برای آن همه خوبی، که او را یک جور نرم و منعطفی ساخته، میسوزد. من برای قبول حاجتش کم به دامن تو آویختم، میدانم، تو دست و دلبازی میکردی... آخ که کسی نیست تا به او بگویم. مثل همیشه میخواهم قوی به نظر برسم! چقدر سخت است امشب. تو اما، بغض و اشک امشبم را هم شکر کرم خودت بنویس...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 20:29

آدمی نیستم که از تنهایی ابایی داشته باشم. درونگرا هستم و خلوتم را دوست دارم. اما، تنهایی مالِ این ساعت نیست انگار. نه، تنهایی مالِ این گاهِ شب که به بودنِ تو عادت دارد، نیست. خودت را برسان مرد. خودت را به من برسان و شانههای تنهاییام را بتکان؛ تا تمام خستگیات را به آغوش بگیرم...

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:07

شرایطی که در آن قرار دارم و بخاطرش متحمل سختیهایی شدهام، یک روزی نهایت آرزوی من بوده است. پس چرا لحظات استجابتم را با اضطراب و ابراز ناراحتی و در فشار بگذرانم؟ من باید بخاطر همه چیزی که امروز دارم و روزی رویای دوری برایم بوده است خدایم را سپاس بگویم. سپاس خدای خوبم که مستجابم کردهای.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:06

بعضی نشانهها در زندگی، بیشتر شبیه معجزهاند. ساختار ذهنهای منطقی و فلسفهمند را، تنها همین معجزههای غریب، میتوانند به هم بریزند. یقینِ من در برخی از مسائل اعتقادی (دینی) کامل نبود و بعضاً نیست. اما خدایی که عشق مرا و باور قلبیام را به خودش میداند، با نشانههای ماوراییاش، به یقینم میرساند. حالا شک ندارم که باید نماز خواند. ۵ مرتبه در طول شبانهروز؛ عاشقانه و مطمئن. اگر شما هم معجزهٔ مرا میدانستید، در خواندن نماز تردید و البته سهلانگاری نمیکردید. حتی ذرهای.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:03

خستهام اما عشق دارم. این جملهایست که تمام امروز مدام در ذهنم تکرار میشد. سعی کردم قسمت اولش را حذف کنم. نشد، اما هر چه رفت به عشقِ قسمت دوم افزون گشت... حالا در این لحظاتی که هلال باریک ماه توی آسمان شب پیداست، و من دارم برگهای پلاسیدهٔ شمعدانیهای گرمازده را آبپاشی میکنم، عمیقاً احساس میکنم چقدر عاشقم... چقدر همهچیز زندگی را، حتی همین خستگیِ عجیبش، که تخم چشمهایم را بدجور میسوزاند و پلکهایم را چندین برابر سنگین کرده؛ دوست دارم. من هدف دارم؛ همین قسمتِ زندگی من است که همهٔ سختیها را در پیش چشمم آسان میکند. خدایا سپاس.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:03

آن وقتی را هم که از زندگی کردن سیر بودم و آماده برای رفتن، یادم میآید. زندگی در گذر است. و در این گذار آنچه بیش از هم نقش ایفا میکند؛ تصمیمیست که تو درباره خودت گرفتهای. باید برای بهتر شدن اوضاع تصمیم گرفت و اراده کرد. من خوشبختم، چون خواستهام و میخواهم.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:01

بعد از مکافات سیم کشیدنِ چدنهای گاز در سینک کوچک آشپزخانه، آدم دلش میخواهد یا دیگر هرگز از اجاق گاز استفاده نکند، و یا حداقل سرخکردنیها را برای همیشه از برنامه غذاییاش حذف کرده و خیلی سالم و رژیمی فقط غذای آبپز بخورد!

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 8:00

حمل بر خودستایی نباشد، ولی در این هوای مطبوع صبحگاهی آخرین روز تابستان، دلم خواست و مروری داشتم بر آرشیو قدیمی وبلاگ دو نفرهام! آقا مزه کرد، چسبید، خوشم آمد. اصلاً من چقدر خوبم. چقدر عالیم. چقدر باحالم! عجب چیزهای خوشمزهای ثبت کردهام. دکمهٔ تهیه نسخه پشتیبان اینجا چرا خاموش است؟! من نگرانِ این همه محتوای خاطرهانگیزِ عزیز اینجا هستم خب :))

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 7:59

تجربهٔ یک پاییز دیگر، برای من خوشبختی بزرگیست. امروز بعد از ماهها بالاخره توانستم پردهها و زیرپردهها را کنار بزنم و اندکی از آفتاب ملایم ماهِ مهربانی را به خانه راه بدهم. آه ای روشنایی افتادهِ حالِ نجیب من؛ از تندی و تیزیِ تابستانِ بلند، به سوی تو گریزان شدهام.

برچسب: نویسنده: یوسف میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 7:57

صفحه بندی